در محضر اهل بیت ۹۱ | مزد صبر

مزد صبر 

ابوذر از لشکر اسلام جامانده بود. شتر لنگش را رها کرد. تمام باری که برشتر بود به تنهایی به دوش کشیده بود. آفتاب تابان می تابید و تشنگی بی تابش کرده بود. دست و پایش زخمی شده بود ولی دست از تلاش نکشید. چشمه آب خنکی یافت و خواست آب بنوشد ننوشید. 

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در پلاس
  • ۹۶/۰۵/۱۱

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کرامت