سیره خوبان ۱۶۷ | شهید بشویم

 شهید بشویم

در دوره آموزشی بسیج، یک شب رسول من را کنار کشید. حالا آن موقع سیزده ساله بود. گفت: «آقا مرتضی، شما آدم خوبی هستید و من به شما اعتماد دارم. یک چیزی می‌خواهم بگویم، فقط از شما می‌خواهم که به هیچ کس نگویید.» تأکید کرد که به پدرم نگویید، به مادرم نگویید، به برادرم روح‌الله نگویید. من اول فکر می‌کردم یک کار خطایی کرده یا تقصیری از او سر زده. گفتم: «خوب بگو.» گفت: «آقا مرتضی، شما آدم پاک و مؤمنی هستید، دعایتان هم مستجاب می‌شود. دعا کنید ما هم شهید بشویم!»

من همان‌جا چشمم پر اشک شد، رفتم پشت چادرها و شروع کردم به گریه که این بچه در این سن و سال چقدر از امثال ما سبقت گرفته!

نقل از مرتضی امجدیان، مربی شهید رسول خلیلی

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در پلاس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی