حکایت ۱۱۷ | نبض نداری؟!

نبض نداری؟!

پرستاری تازه به بیمارستان رفته بود. نیمه‌شب، سرپرستار بخش صدایش کرد و او را به بالین بیماری فرستاد تا نبض او را بگیرد. اتاق، با روشناییِ یک شب‌خواب روشن بود. او آرام آرام بالای سر بیمار رفت. به آرامی انگشتانش را روی نبض بیمار گذاشت و آماده شد که نبض بیمار را بشمارد. ولی حس کرد نبضی در کار نیست و دست بیمار کاملاً سرد است. هول کرد و پیش خودش گفت شاید بیمار فوت شده است. سریع رفت تا از اتاق بیمار خارج شود و به سرپرستار اطلاع بدهد. بیمار او را  صدا زد و گفت: خانم پرستار! نترسید، دست من مصنوعی است!

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در پلاس
  • ۹۶/۱۱/۱۴

حکایت

نبض

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کرامت