شهدا ۶۴ | وقتی همه خواب بودند

 

وقتی همه خواب بودند

علاقه خاصی به نماز داشت. در دوران سربازی دوستی داشت که اهل نماز نبود. عباس همه تلاشش را کرد تا او نماز خواندن را یاد بگیرد. تمام سهمیه‌ای که از پادگان می‌گرفت به او می‌داد [تا بیشتر تشویق شود]. بالأخره دوستش نماز خواندن را یاد گرفت و اهل نماز شد.
یک روز ظهر عباس زنگ زد و گفت: «مادر! مهمان داریم.»

مهمان‌ها همان دوستش [که نمازخوان شده بود] به همراه پدر و مادرش بودند که برای تشکر آمده بودند. با وجود این که در دوران نوجوانی به‌سرمی‌برد، اعتقاد عجیبی به نماز و دعا داشت. هیچ وقت بدون وضو ندیدمش.
یکی از دوستای عباس می‌گفت: «شب جمعه بود. همه در خوابی شیرین فرو رفته بودند. اما عباس مشغول خواندن دعای کمیل بود.»

(خاطره شهید عباس حکیمی، به نقل از کتاب مسافران آسمانی، ص 63)

بچه‌ها واقعاً ما چقدر عاشق نمازیم و واقعاً چقدر نماز دوستامون برامون مهمه؟

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در پلاس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی