حکایت ۱۱۳ | گرگ و لک‌لک

گرگ و لک‌لک

آورده‌اند که گرگی را در حلقش استخوانی گرفته بود. پیش لک‌لک رفت و گفت اگر این استخوان را از حلق من برآری، به تو انعام دهم. لک‌لک قبول کرد و به سرعت هر چه تمام‌تر، استخوان از گلویش برآورده، انعام موعود طلب کرد.
گرگ جواب داد این چه گستاخی و بی‌ادبی است؟
تو گردن دراز خود در دهان من افکندی و آن را باز یافتی، پس چرا حرف انعام بر زبان می‌آری؟
سر خود که سلامت یافته‌ای، انعام فراوان همان است.

دقت کرده‌اید کشورهای زورگو مثل همین گرگ رفتار می‌کنند و همیشه طلبکارند؟!

اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران اشتراک گذاری در پلاس
  • ۹۶/۱۰/۱۵

حکایت

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کرامت